|
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه " پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود ! يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:15  توسط داریوش طیار
|
ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک
پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود
یك قلب خسته از ضربان ایستاده است
من مردهام ، نشان كه زمان ایستاده است
و قلب من كه از ضربان ایستاده است
مانیتور كنار جسد را نگاه كن
یك خط سبز از نوسان ایستاده است
چون لختهیی حقیر نشان غمی بزرگ
در پیچ و تاب یك شریان ایستاده است
من روی تخت نیست ، من اینجاست زیر سقف
چیزی شبیه روح و روان ایستاده است
شاید هنوز من بشود زندهگی كنم
روحم هنوز دلنگران ایستاده است
اورژانس كو؟ اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟
لعنت به بخت من كه زبان ایستاده است
اصلا نیامدند ببینند مردهام
شوك الكتریكیشان ایستاده است
فریاد میزنم و به جایی نمیرسد
فریادهام توی دهان ایستاده است
اشك كسی به خاطر من در نیامده
جز این سِرُم كه چكهكنان ایستاده است
شاید برای زل زدنام گریه میكند
چون چشمهام در هیجان ایستاده است
ای وای دیر شد بدنام سرد روی تخت
تا سردخانه یك دو خزان ایستاده است
آقای روح! رسمی شد دادگاهتان
حالا نكیر و منكرتان ایستاده است
آقای روح! وقت خداحافظی رسید
دست جسد به جای تكان ایستاده است
مرگام به رنگ دفتر شعرم غریب بود
راوی قلم به دست زمان ایستاده است
یك روز زاده شد و حدودی غزل سرود
یادش همیشه در دلمان ایستاده است
یك اتفاق ساده و معمولیست این
یك قلب خسته از ضربان ایستاده است
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 14:12  توسط داریوش طیار
|
|
|